ابن المقفع ( مترجم : منشي )

222

كليله و دمنه ( فارسي )

در دهان دار تا بود خندان * چون گراني كند بكن دندان [ 1 ] هر كجا داغ بايدت فرمود * چون تو مرهم نهي ندارد سود و هر دشمن كه بسبب دوري مسافت قصدي نتواند پيوست [ 2 ] نزديكي جويد و خود را از ناصحان گرداند ، و بتقرّب و تودّد و تملّق و تلطّف خويشتن در معرض محرميّت آرد ؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيّا بديد بإتقان و بصيرت دست به كار كند ، و هر زخم كه گشايد چون برق بيحجاب باشد ، و چون قضا بي خطا رود . و من زاغان را آزموده بودم و اندازهء دوربيني و كياست و مقدار راى و رويّت ايشان بدانسته ؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود ، روشني راى و بعد غور [ 3 ] ايشان مقرّر گشت . ملك بومان باشارت او التفات ننمود ، و بفرمود تا آن زاغ را عزيز و مكرّم و مرفّه و محترم با او ببردند ، و مثال داد تا در نيكو داشت [ 4 ] مبالغت نمايند . همان وزير كه بكشتن او مايل بود گفت : اگر زاغ را نميكشيد باري با وى زندگاني چون دشمنان كنيد و طرفة العيني [ 5 ] از غدر و مكر او ايمن مباشيد ، كه موجب آمدن جز مفسدت كار ما و مصلحت حال او نيست .

--> [ بقيّهء ح ص قبل ] . در اين مورد نميسازد . اگر قول زمخشري ( در الفائق ) كه قعبري مقلوب لفظ عبقري است ، درست باشد يكي از معاني تلألؤ و درخشندگي و فريبندگي سراب ، و دروغ خالص خالي از ذرّه‌اي راستي ، كه براى عبقره آورده‌اند ( لسان العرب ) اينجا مناسب است . لفظ قعبره در اين عبارت در نسخ و و 2 و 3 علاوه بر اساس ( اينجا بدون نقطه ) آمده است و در ساير نسخ تبديل يا حذف شده است . در اوّل باب البلار و البراهمة در ضمن تمهيدي كه برهمن از براى داستان آورده است نيز اين لفظ با اندك اختلافي در معني آمده است . تصوّر اينكه لفظ مصحّف لغتي ديگر ( قعبزه ، فغبزه ، و امثال آن ) باشد براى بنده پيش آمد و ليكن به هيچ يك از وجوه محتمل و ممكن هم در هيچ مأخذي يافت نشد . [ 1 ] . ( 1 ) در دهان دار . . . لفظ دندان كه در آخر بيت آمده است هم فاعل و هم مفعول هر دو جملهء بيت است . [ 2 ] . ( 3 ) قصد پيوستن 133 / 16 ، 139 / 6 ح ، 141 / 6 ح ، 152 / 1 ح ، 153 / 8 ، 158 / 11 ، 167 / 14 ، 193 / 6 و غيرها ديده شود . [ 3 ] . ( 8 ) غور رجوع شود به 92 / 5 ح . [ 4 ] . ( 10 ) نيكو داشت به نيك داشت در 101 / 6 ح و 76 / 8 رجوع شود . تركيبات با داشت مانند اين كلمه بسيار است ؛ مثل : باز داشت ، بزرگ داشت ، بهداشت ، تيمار داشت ، چشم داشت . دل نگاه داشت ( فيه ما فيه ص 9 س 11 ) . ناداشت ، نيمداشت ، يادداشت . [ 5 ] . ( 11 ) طرفة العين چشم بهم زدن .